سفر به روستای ابیانه کاشان (سفرنامه)

سفر به روستای ابیانه کاشان (سفرنامه)

سفر به روستای ابیانه کاشان (سفرنامه)

  • نوشته شده توسط مهتاب چهارطاقي
  • 0 نظر

بعد از دقایقی روستایی افسانه ای از ورای سبزینگی درختان پدیدار میشود و رنگ سرخ خانه هایش اولین چیزی است که آدم را شگفت زده میکند خانه هایی خشتی و چوبی که خاک سرخ آن از معدنی در حوالی روستا تأمین میگشته است.

همین که در ورودی روستا ماشین را پارک کرده و پیاده می شویم، باران تندی شروع به باریدن می کند و بوی خاک را در هوا پخش می کند. زیر یک دیوار کهنه پناه میگیرم و به آب جوی وسط خیابان که رنگش به سرخی میزند نگاه می کنم. حالا بوی خاک سرخ باران خورده را هم به تصاویر اضافه کنید و طراوت و لطافت را در چهره گلگون ابیانه این عروس زیبای خفته در باران مجسم کنید ابیانه برای من با بوی خاک و خیسی سنگفرش کوچه هایش جاودانه شد.

در گویش محلی ابیانه را «ویونا» می گویند که کلمه ای محلی به معنی بیدستان می باشد و این وجه تسمیه برای جایی که از قدیم درختان بیدش زبانزد بوده اصلا"عجیب نیست. سفر به ابیانه بیشتر از آنکه سفر به جغرافیایی خاص باشد سفر به دل تاریخ است و تو را تا دورهای دور تا خدایی اهورا مزدا به عقب بازمی گرداند. این آتشکده 1500 ساله که به سبک آتشکده های مناطق کوهستانی ساخته شده گواه این مطلب میباشد

ابیانه یکی از قدیمی ترین زیستگاه های کویری است گفته می شود بازماندگان تمدن سیلک به ابیانه کوچ کردند و در اینجا ماندگار شدند جای تعجب ندارد که اینجا همه چیزش جالب و دیدنی است از معماری خانه ها بگیر تا گویش و لباس مردم به خصوص بانوان که بسیار شبیه به لباس بانوان زرتشتی و زنان عهد باستان است چارقدهایی بلند و گلدار با دامنهایی پرچین و جلیقه های سوزن دوزی شده و جالب اینکه همه این لباس ها هنر دست بانوان هنرمند ابیانه است و باز جالب تر اینکه اینجا از هر نوع تکنولوژی به دور است مردم ابیانه نه دود ماشین را توی ریه هایشان می فرستند نه قیژقیژ موتور سیکلتی خواب بعد از ظهرشان را آشفته می سازد تنها صدا خنده و شیطنت های گردشگران است که چرت کوچه های خواب آلود ابیانه را به هم می زند.

گمان می کنم که اینجا در انزوایی کویری فرو رفته باشد. شاید مردم اینجا تمایلی برای ورود گردشگران ندارند شاید گردشگران را مزاحمانی می پندارند که آمده اند تا سکوت و امنیت و اصالتشان را تاراج کنند.

وسیله نقلیه اینجا هنوز الاغ است الاغهایی وفادار که تا دم مرگ همراه صاحبانشان میمانند شاید دیدن پیرزنهایی گوژپشت که سوار بر الاغ از کوچه ها عبور میکنند ماندنی ترین خاطره ابیانه در ذهن باشد حیف که آنقدر سریع و ماهرانه از کنارم رد میشوند که فقط فرصت میابم که هاج و واج نگاهشان کنم و تا بیایم دوربین را تنظیم و این صحنه را جاودانه نمایم، در پیچ کوچه بعدی گم شده اند و من در حسرت میمانم که آیا روزی در جایی دیگر چنین صحنه ای برایم تکرار خواهد شد؟

 معماری خانه ها اصالت را خاطرنشان میکند. اغلب خانه ها در طبقه دوم خود ایوانی طارمی مشبک دارند اصالت و هنر را میتوان در گوشه گوشه خانه ها دید؛ از درهای چوبی با نقش و نگارهای برجسته تا پنجره های اُرُسی و حتی گلیم هایی که کف خانه هایشان را با آن می پوشانند که همه اینها کار مشترکی است از دست و چشم و هوش و عشق اهالی اینجا چه عصرها که زنها اینجا روی ایوانها می نشستند و به قل قل آهنگین سماور برنجی گوش فرا میدادند و منتظر بازگشت مردانشان از باغ می ماندند، چه شیطنت هایی که بین جوانان عاشق پیشه از بالای این طارمی ها رد و بدل نمی شده و چه شب های تابستان که روی ایوانها مهتاب برای چشمان خواب آلود کودکان لالایی نمی خوانده! افسوس که حتی خیال پا گذاشتن بر روی این ایوانها هم وحشت سقوط را به دل آدم می اندازد. چقدر دلم میخواست میتوانستم شبی را روی ایوان یکی از این 500 خانه روستا زیر نور ماه بخوابم ولی افسوس! تنها هتل ویونا است که گرچه با خاک سرخ ساخته شده ولی انگار وصله ناجوری است بر پیکره ابیانه که هرگز نمیتواند لذت ماندن در این خانه ها را بر من بچشاند.

چیزی که در ابیانه بسیار جلب توجه میکند در و پنجره های مشبک چوبی است که به «اُرُسی» معروفند در اغلب خانه ها میتوان ارسیهای کهنه که لابلای خاک سرخ دیوارها تکیده اند را دید و باز به فکر فرو رفت که چرا در قدیم مردم سرزمینمان علیرغم نبود امکانات، این چنین به زیبا سازی خانه هایشان علاقه داشته اند حال آنکه این روزها هنر از بین ما ایرانیان که مدعی هستیم فقط نزد ما است و بس، رخت بر بسته!

این کلونهای فلزی درب خانه ها باز قصه مردمان نازنین کویری را روایت می کنند هر خانه ای دو کلون دارد یکی با صدای زیر که نشان از ورود مهمان زن می دهد و دیگری با صدای بم که نشان از ورود نامحرم دارد و اینکه زن صاحب خانه بداند و حجاب کند.

ابیانه روستایی پیر و فرتوت است خانه هایش، سنگفرش کوچه هایش، در و پنجره های تکیده بر دیوارهایش حتی الاغها، درختها و آدمهایش. تقریبا" همه جوانان از روستا رفته اند دلیلش واضح است همان قصه تلخ مهاجرت درپی یافتن زندگی بهتر و چقدر تلخ و دردناک است که بدانیم از پنجاه سال گذشته تا امروز جمعیت ابیانه به یک پنجم رسیده! و تلختر از آن اینکه سالهاست که دیگر همهمه شادی کودکان از شنیدن زنگ تعطیلی مدرسه، در کوچه های ابیانه نمیپیچد.

مردم ابیانه عمری زندگی را با کشاورزی و دامداری  و باغداری و هنر و صنایع دستی چون گلیم بافی گذرانده اند امروز اما صنعت گردشگری هم به یاریشان آمده هرچند که سهم اهالی از این ورودیهای 500 تومانی چیزی نیست و آنها تنها به فروش لواشکها و صنایع دستی خودشان دلخوشند.

زنان ابیانه با آن دامنهای پرچین و آن چارقدهای گلدار بر زمین نشسته و مشغول فروش لواشکهایشان هستند گرچه در ابیانه درختان سیب و گلابی و آلو و زردآلو فراوان است ولی شاید دستان پیر و چروکیده پدربزرگها و مادربزرگهای ابیانه یارای چیدن و درست کردن لواشکها را نداشته باشد از یکی از آنها میپرسم این لواشکها را خودت درست کرده ای؟ با لهجه پهلوی اش، با صداقتی که در چشمانش موج میزند، با لبخند شیرینی که گوشه لبش نشسته صادقانه میگوید نه! اینها را پسرم از شهر آورده تا من آنها را به جای لواشک ابیانه بفروشم و من از لواشک های صنعتی اش که بوی عطر دامنش را میدهد میخرم.

چیزی که برایم جالب است این است که بانوان ابیانه به شدت از تیررس دوربین های توریستها میگریزند و با دست اشاره میکنند از آنها عکس و فیلم نگیریم و من با تلاش بسیار در نهایت موفق به گرفتن دزدکی عکس میشوم. ای اسطوره های صبر و بردباری، ای مادران نازنین که شاید دیدارمان به قیامت، مرا حلال کنید!

مردم ابیانه گاز و نفت ندارند و سوختشان را از همین هیزم های تل انبار شده تأمین می کنند ولی به دلیل بافت پلکانی روستا و کمبود فضا برای نگه داری سوخت و سایر مایحتاجشان، در حوالی روستا در دل کوهها شکافهای مصنوعی شبیه به غار حفر کرده و دری چوبی برایشان نهاده اند و آذوقه زمستان خود و دامهایشان را در آنجا نگهداری می کنند.

 چیزی ته دلم میگوید روزی از همین روزها دوباره به ابیانه باز خواهم گشت.

 نویسنده : مهتاب چهارطاقی

http://www.m4taghi.blogfa.com

0 نظر

پیام بگذارید


اگر تصویر خوانا نیست اینجا کلیک کنید
همزمان با تأیید انتشار نظر من، به من اطلاع داده شود.